تبليغاتX
زندگی بهتر
به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر...
سلام به همه عزیزانی که تا به امروز من رو مورد لطف و مهربانی خودشون قرار دادن...

متن پایین رو یکی از دوستان خوبم لطف کردن و در بخش نظرات برای من به یادگار گذاشتن...

واقعاْ حیفم اومد که از چشم شما دوستان خوبم دور بمونه...

 

«به آرامي آغاز به مردن ميكني...
اگر سفر نكني،
اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني


به آرامي آغاز به مردن ميكني...
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن ميكني...
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي ...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر... رنگهاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

به آرامي آغاز به مردن مي كني...
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمي كنند،
دوري كني...

به آرامي آغاز به مردن مي كني...
اگر هنگاميكه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي،
آنرا عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يكبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي .

امروز زندگي را آغاز كن!
امروز كاري بكن!
امروز مخاطره كن !
نگذار كه به آرامي بميري...
شادي را فراموش نكن

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 2:3  توسط محمد.خ  | 

خوشبختي
همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.

اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.

بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.

خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،

زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ....

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.

براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.

زندگي كنيد و از حال لذت ببريد. اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:

1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد.

2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.

3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟

4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.

نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

روزهاي تشويق به پايان ميرسد!

نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!

برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:

1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد.

3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد.

4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد. حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .

كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است. و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترين نيستيد...،

اما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد.

2 نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:52  توسط محمد.خ  | 

سخنان گهر بار
 
 آنها فقط از «فهميدن» تو مي‌ترسند...
 
 از «تن» تو هر چقدر هم كه قوي باشد،ترسي ندارند...
 
 از گاو كه گنده‌ تر نمي‌شوي، ميدوشندت !!!
 
 از خر كه قوي‌تر نمي‌شوي، بارت مي‌كنند!!!
 
 از اسب كه دونده‌ تر نمي‌شوي، سوارت مي‌شوند!!!
 
 اما آنها فقط از «فهميدن» تو مي‌ترسند...

 

 

 دكتر شريعتي

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:47  توسط محمد.خ  | 

التماس دعا
سلام به همه دوستای گلم که تا به امروز منو تحمل کردن...

زیاد سرتون رو به درد نمیارم و یک راست میرم سر اصل مطلب...

نمیدونم چقدر به دعا و راز و نیاز با خدا اعتقاد دارید ،اما میدونم که در ذات تمامی عالم یگانه پرستی وجود داره .

این پست رو به درخواست یکی از دوستای خوبم گذاشتم که تازه باهاش آشنا شدم...

زیاد درباره اش توضیح نمیدم ،تنها خواهشی که دارم اینه که خودتون درخواستش رو بخونید ودر حد توانتون بهش عمل کنید . مطمئن هستم و ایمان دارم که خواسته اش برآورده میشه...

 سلام داداشی

يه درخواست ازت دارم
دوستي دارم که تومور مغزي داشته و عمل کرده ولي ديروز خونريزي کرده و دوباره بردنش بيمارستان.(غریب آشنا رو میگم)
خيلي نگرانشم.غير از دعا و توکل به خدا کاري از دستم بر نميات.
فکر ميکنم دعاي من تنها کافي نباشه.
مي خواستم تو هم به جمع من و دوستان وبلاگ نويس ديگه بپيوندي تا همه با هم براش دعا کنيم.

اگه یه پست هم بدی تا بازدیدکننده های وبلاگت هم دعا کنن که دیگه مدیونت می شم

التماس دعا

2 نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:29  توسط محمد.خ 

سخنانی قابل تامل
 

مرتضي مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :  
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود... !!؟
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ، 
دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که ،
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است ،
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است ...
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ،
بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 18:4  توسط محمد.خ  | 

خلقت زن
 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »

خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »

او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.



بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..



بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.



بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.



و شش جفت دست داشته باشد.



فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.



گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »



خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.



تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »


خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.



يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،



از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.



يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!



و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،



بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.



فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.



« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .



خداوند فرمود : نمی شود !!



چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.



از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند



و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.



فرشته نزديک شد و به زن دست زد.



« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .



« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند



و زحمت بکشد . »



فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »



خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »



آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.



« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »



خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »



فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »



خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »



فرشته متاثر شد



شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.



زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.



همواره بچه ها را به دندان می کشند.



سختی ها را بهتر تحمل می کنند.



بار زندگی را به دوش می کشند،



ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.



وقتی می خواهند جيغ بزنند، با لبخند می زنند.



وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.



وقتی خوشحالند گريه می کنند.



و وقتی عصبانی اند می خندند.



برای آنچه باور دارند می جنگند.



در مقابل بی عدالتی می ايستند.



وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، « نه » نمی پذيرند.



بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.



برای همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.



بدون قيد و شرط دوست می دارند.



وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.



در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.



در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،



با اين حال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.



آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ايميل می فرستند



که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستيد.



قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.



زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.



می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته ای را التيام بخشد.



کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است،



آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.



زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند.



و خدا بزرگ بود و او بود كه داناي اسرار است.

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط محمد.خ  | 

حرف هاي فوق العاده استثنايي و خواندني گابريل گارسيا ماركز (حتما بخوانيد)

 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود


در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن  

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد


از تمامی دوستانی که در این مدت لطف کردند و به من سر زدن ممنونم ولی بدلیل مشکلاتی که برام پیش اومده بود نتونسم بهشون سر بزنم و عذر خواهی میکنم

                                                                                                  موفق و سربلند باشید

2 نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 2:42  توسط محمد.خ  | 

گنجشک
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد ." و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی ." گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی."

اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد .
2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:35  توسط محمد.خ  | 

گفتگو با خدا...

در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می‌كنم.

خدا پرسید: "پس تو می‌خواهی با من گفتگو كنی؟" من در پاسخش گفتم:

اگر وقت دارید.

خدا خندید و گفت: "وقت من بی نهایت است. در ذهنت چیست كه می‌خواهی

از من بپرسی؟"

پرسیدم چه چیزِ بشر، شما را سخت متعجب می‌سازد؟

خدا پاسخ داد: "كودكی‌شان!

اینكه آنها از كودكی‌شان خسته می شوند و عجله دارند زود بزرگ شوند و

بعد دوباره پس ازمدت‌ها آرزو می كنند كه كودك باشند...

اینكه آنها سلامتی‌شان را از دست می‌دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را

از دست می‌دهند تا سلامتی‌شان را بدست آورند.

اینكه با اضطراب به آینده نگاه می‌كنند و حال را فراموش می‌كنند و بنابراین نه

در حال زندگی می‌كنند نه در آینده.

اینكه آنها به گونه‌ای زندگی می‌كنند كه گویی هرگز نمی‌میرند و به گونه‌ای می‌میرند

كه گویی هرگز زندگی نكرده‌اند..."

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:50  توسط محمد.خ  | 

خدا را شکر ...
 

 


خدا را شکر ...



 

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.


I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me


____________

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street


____________


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.


____________

 

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat


____________

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


____________

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

 

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home


____________

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

 

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation


____________

 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear


____________

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear


____________

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive


____________

 

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time


____________

 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them


____________

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر


Thanks God Thanks God Thanks God

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 3:51  توسط محمد.خ  |